مطالب بخش : داستان و رمان
چرند و پرندهای «دهخدا»، طنزی بدون تاریخ مصرف
گفتم:«باقیش را شما می‌گوید یا بنده عرض کنم؟» یک مرتبه گفت:«گمان نمی‌کنم جناب عالی بدانید تا بفرمایید.» گفتم:«حضرت والا حرصش درآمد رولوه را از جیبش درآ
داستانک : جمله جادویی
مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.
ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت
خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت اما چیزی یادش نمی ماند
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت
دسته گلی برای مادر!
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک
من و زن فالگیری که فالم را گرفت!
جوری که انگار داره شرح حالم رو می نویسه
داستان كوتاه ويژه ماه محرم
از وقتی كه شوهرش را همراه و همدل خودش دیده بود شروع كرده بود به گرفتن مراسم «عروسی حضرت قاسم». خودش بارها از این مراسم حاجت روا شده بود. بعد از آن نیت
باز باران- داستان كوتاه
شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روی خطوط سفید لی لی می‌كرد؛ به آخرین خط كه رسید ایستاد و برگشت برایش دستی تكان داد به علامت خداحافظی یك آشنا. خنده اش
داستان كوتاه - عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!
چه حسی داره سرباز جوان و كم سن وسالی كه دیگه الان جوان نیست؛ وقتی هر بار پوتینهاشو نگاه میكنه یاد شبی می افته كه تا صبح بالای سر جنازه 4 تا از همرزم‌ه
داستان خوشبخت ترین آدم!
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
بازى سرگرم‌کننده‌ در هواپیما
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
عاشقي در آشــــپزي
سارا مجله را بست و بلند شد رفت سمت آشپزخانه. - مامان! چاي مي‌خوري بريزم! - نه قربونت، آخر شبه، چاي بخورم خوابم نمي‌بره. علي كنترل تلويزيون را بلند
داستان کوتاه: محاکمه عشق
جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم
داستان جالب زن باهوش و قورباغه !
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است
دختر زشت رویی که مادری زیبا شد
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر
یک شیوه تبلیغ مبتکرانه / داستان
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
رمان همخونه قسمت آخر
هفتم اسفند ماه بود. دیر وقت بود . شام خوشمزه ای که درست کرده بود روی اجاق گاز هنوز انتظار میکشید اما شهاب نیامده بود و یلدا با خود فکر کرد حتی این شب
رمان همخونه قسمت 11
روز بیست و هشتم بهمن ماه بود . خوشحالی زاید الوصف یلدا و فرناز اشک به چشمان نرگس آورد. نرگس عکس یونس را به آنها نشان داد. یلدا پسندید و گفت آخی مثل
رمان همخونه قسمت 10
یلدا وقتی چشم باز کرد اتاق پر از نور و گرما بود.آفتاب دلپذیری در آمده و آسمان صاف صاف بود. دوباره چشمش را بست. احساس بدی نداشت. همه چیز را به خاطر
رمان همخونه قسمت 9
چقدر گرمای خانه لذت بخش بود. یلدا خود را به شوفاژ چسبانده بود. با خود گفت چقدر کار دارم. شام هم درست نکرده ام. نگاه یلدا به کتاب شعری افتاد که برای



پربازدیدترین مطالب هفته
خبرنامه

جهت دریافت جدیدترین مطالب سایت ایمیل خود را وارد کنید :